|
... گیتار عشق ...
|
|
سخن تلخ سخن تلخ است ، اما گوش مي دار
كه در گفتار من رازي نهفته ست نه تنها بعد ازين شعري نگويند ، كسي هم پيش ازين شعري نگفته است ! الان كه دارم اين مطالب رو مي نويسم نيمه شب است و هوا سردِ و اين باد هم ناله هاي غمناكي سر داده و همه خوابند . خيلي دلم گرفته ، مي خوام گريه کنم. اينقدر درد دل دارم كه نمي دونم از كجا شروع كنم .شاعري كه دوسش دارم درباره اين جمله مي گه : درون سينه آهي سرد دارم رخي پژمرده ، رنگي زرد دارم ندانم عاشقم ، مستم ، چه هستم همي دانم دلي پر درد دارم باز هم دست به قلم شدم و دوباره نوشتم ، از غصه ها و غم هام ، غصه هايي كه هيچ وقت كسي نفهميد. راستشو بخواهيد قصد داشتم اين وب لاگ رو ديگه آپ نكنم و همين طوري به حال خودش رها كنم ،همان طور كه همه منو رها كردند و رفتند . ولي يه كم كه فكر كردم ديدم اين رسمش نيست . وشايد بعضي ها از دستم ناراحت بشوند . ولي من دوست ندارم كسي بخاطرمن ناراحت بشه ، ولي اين يه حقيقته . اول آخر چي ؟ به قول يه نفركه هيچ وقت فراموشش نمي كنم: اينجا ، يه دنياي مجازي است وآدم نبايد تواين دنيا به كسي دل ببنده . خوب راست مي گه ،آدم نبايد دل بنده ولي اگر يه نفر دل بست ، اون وقت چی ؟؟؟ نمی خوام بحث رو ببرم تو بحث . . . راستشو بگم ، بخدا دیگه خسته شدم از این نامهربانیها .دیگه دوست ندارم مزاحم کسی باشم . دیگه دوست ندارم به کسی حرفی بزنم که فکر کنه من دروغ می گم و بهم بگه که از اول غیر از دروغ هیچ چیزی نگفتم . من یه ماه دیگه بیشتر نیستم . شاید ندونید که قرار کجا برم ولی کسانی که باید بدونند ، می دونند. آره ، من می خوام برم دانشگاه . یه نفر یه حرفی بهم زد که حسابی منو بهم ریخت . آخه کی گفته کسی که می ره دانشگاه ، گذشتشو فراموش می کنه ، دوستاش رو فراموش می کنه .بخدا اینطور نیست . یادمه روزی که اومدم پیش دوستم ، اون داشت چت می کرد . اون منو وارد این دنیای مجازی کرد .اون باعث شد که من بعضی وقت ها بخاطر بعضی ها شب ها تا صبح نخوابم و فکر و . . . کنم . هر وقت این پسر رو ببینم ، قول می دم که حسابی بزنمش ، آخه چرا منو وارد این دنیای مجازی کرد که اینقدر نامهربانی ببینم . بعد از چند وقت یه نفر دیگه که خیلی دوسش دارم ، منو وارد یه دنیای دیگه کرد .اون باعث شد که من الان بتونم این چیزها رو براتون بنویسم .اوایل منو خیلی تشویق می کرد که یه وب لاگ بسازم . یه دونه ساختم ولی نمی دونم چرا نیمه تمام ولش کردم . هر وقت می رم تو اون وب لاگ گریَم می گیره . هیچ کس از اون وب لاگ خبر نداره . جدیداً همه دارند خداحافظی می کنند . نمی دونم این چه سریه که هر کسی می یاد ، می خواد بره .همان طور که من دارم می رم . سیه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبّت می داد مرا از یاد برد آخر ولی من بجز او عالمی را بردم از یاد دفعه پیش که خواستم برم ، بچه ها همه باهام صحبت کردند و خواستن که نرم . مخصوصاً یه نفر که خدا بگم چکارش نکنه . ولی ایندفعه دیگه نه . خواهش می کنم که به هیچ وجه . . . ولی دوست ندارم که این وب لاگ نیمه تمام رهابشه ، همون طور که من رها شدم . می خوام به همه بگم که گیتار عشق زنده است و هنوز نفس می کشه . من خودم دیگه آپ نمی کنم ، شاید یه نفر رو پیدا کردم که مثل خودم باشه و به جای من آپ کنه . خلاصه بچه ها ما رو حلال کنید . اگر این چند وقت باعث ناراحتی شدم ، بخدا شرمنده تون هستم ، ببخشیدم . و همه برام دعا کنید که اون کسی هم که بهم گفت : هیچ وقت نمی بخشمت ، منو ببخشه و حلالم کنه . از گور چگونه رو گردانم ؟ من عاشق آفتاب تابانم من روزی اگر به مرگ رو کردم (( از کرده ی خود پشیمانم )) این روزا تولد عشق است . امیدوارم که هر دوتاشون این تبریک منو قبول کنند : دلم از نام مسیح لرزید از پس پرده ی اشک من مسیحا را بالای صلیبش دیدم با سر خم شده بر سینه ، که باز به نیکوکاری ، پاکی ، خوبی ، عشق می ورزید . من همون اول که وب لاگ ساختم ، موضوع وب لاگم عشق بود و وب لاگم را با عشق آغاز کردم و یه دفتری هم از شعرهای عاشقانه ترتیب دادم . همه ی امیدم این است که با عشق نیز به پایان برم وآخرین برگ دفتر هستی ام ، از عشق نشان داشته باشد . زیرا که : از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر یادگاری که درین گنبد دوّار بماند و در ضمن ، هیچ وقت به قلبتون قول ندهید که هیچ کسی رو واردش نکنید . من خاموش نیستم ، خاموش اگر نشستم مرداب نیستم ! روزی که برخروشم و زنجیر گسستم ، روشن شود که آتش ام و آب نیستم . خوب دیگه : این جمله آخر که من خیلی دوسش دارم رو می گم و می رم :
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 19:24 توسط مجتبی |
نغمه ها دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد ، خدایا ، دلم سنگ نیست . مرا عشق او چنگ اندوه ساخت که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود مرا بانگ این چنگ خاموش کرد چنان دل به آهنگ او خو گرفت که آهنگ خود را فراموش کرد !
نمی دانم این چنگی سرنوشت ، چه می خواهد از جان فرسوده ام ؟ کجا می کشانندم این نغمه ها ؟ که یک دم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان برگرفتم ، دریغ هنوزم به جان آتش عشق اوست در این واپسین لحظه ی زندگی هنوزم در این سینه یک آرزوست :
دلم کرده امشب هوای شراب شرابی که از جان برآرد خروش شرابی که بینم در آن رقص مرگ شرابی که هرگز نیایم به هوش
مگر وا رهم از غم عشق او مگر نشوم بانگ این چنگ را همه زندگی نغمه ی ماتم است نمی خواهم این ، ناخوش آهنگ را
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 20:30 توسط مجتبی |
ناله های درون
سلام ماه مهربون امشب هم گذشت با تموم خستگی هام اومدم چند کلامی باهات حرف بزنم اومدم بگم و برم اومدم بگم مجتبی يه روزی خيلی خوب بود و خوب بودنش کار دستش داد اومدم بگم مجتبی يه روز پسر شاد و شلوغی بود اومدم بگم مجتبی نوشته هاش هيچ کدوم عاشقانه نبود اومدم بگم مجتبی تموم عمرش عاشق يه چيز بود که هيچ وقت به دستش نياورد اومدم بگم گريه هام مال خودم و خنده هام اگر مونده باشه مال بقيه اومدم بگم هر چيزی داشتم دادم ولی هيچ کس نفهميدم اومدم بگم مجتبی يه روزی همه آدم های دنيا رو دوست داشت از هر نژادی و از هر قشری و توی هر سن و مرتبه ای اومدم بگم مجتبی يه روز دوست داشتن رو به همه ياد داد اومدم بگم ... چه فايده گفتن اينا وقتی مجتبی حتی از خودش فراريه وقتی ديگه هيچی براش ارزش نداره وقتی تنها آرزويی که براش مونده يه چيزه وقتی تموم لحظه هاش رو پر می کنه از کار تا کمتر فکر کنه وقتی خودش رو درگير چيزهايی کرده که خيلی چيز ها رو فراموش کنه وقتی همه يادشون رفته مجتبی هم يه روز حق زندگی داشت وقتی همه فقط خودشون رو می بينن و بس بسه ... بسه ... ديگه نمی خوام با يه ديد ۵ بعدی به آدم ها نگاه کنم ديگه نمی خوام ديگه نمی خوام خيلی چيز ها رو باور کنم نمی خوام ديگه نمی خوام کسی بهم بگه ... نمی خوام به کسی بگم ... دوست ندارم روی عادت کسی رو دوست داشته باشم دوست ندارم روی عادت به کسی محبت کنم دوست ندارم ... دوست ندارم واسه کسی توجيه کنم که نوشته هام مخاطبش خدا بود دوست ندارم واسه کسی توضيح بدم که توی اين دنيا فقط عشق يه انسان واقعی رو داشتم و بس دوست ندارم واسه هر کارم دليل و بهونه بيارم دوست ندارم واسه دوست داشتن کسی ملامت بشم دوست ندارم به خاطر اين که يه روزی به يکی نگاه کردم مجازات بشم دوست ندارم يه روز از رختخوابم بيدار بشم دوست ندارم يه روز از اتاقم بيرون بيام دوست ندارم حداقل يه روز با کسی حرف بزنم دوست دارم وقتی جايی می رم کسی متوجه حضورم نشه دوست دارم وقتی می رم با خدام خلوت کنم کسی مزاحمم نشه دوست دارم وقتی می نويسم به خاطر کسی بنويسم که معنی دوست داشتن رو بفهمه بفهمه که دوست داشتن همه آدم ها با منظور نيست دوست دارم يه روزی اين کابوس ها تموم بشه دوست دارم يه روزی بذارم برم دوست دارم يکی هم بفهمه که منم حق دارم دوست دارم يکی کمکم کنه که از اينجا برم دوست دارم بذارم و برم دوست دارم با صدای بلند خدا رو صدا بزنم و بهش بگم دوسش دارم بهش بگم با وجود همه چيزهايی که دوست دارم و ندارم و چيزهايی که داشتم و ازم گرفته ..هر چند که همه رو خودش داده بود ...بازم ازش ممنونم اومدم بگم به همه اونايی که يه روزی مجتبی رو می شناختن مجتبی ... و کلام آخر دارم ميرم
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 17:6 توسط مجتبی |
به یاد تو قرار نبود هر کس سرش گرم شد ، دلش رو هم سرگرم کند . قافل از اینکه دیگری با سردی و با گرمی دیگری ، از هر چی دلگرمیست دل سرد شود . قرار نبود کسی به هوای شکستنه دل دیگری بماند . قرار نبود که به هوای شکستنه دل خودش بماند . به کدامین هوا مانده تا به حال ؟
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 19:5 توسط مجتبی |
به یاد تو ... یادم آمد تو به من می گفتی :
از این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن ، آب ، آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی است باش فردا ، که دلت با دگران است تا فراموش کنی ، چندی از شهر سفر کن ! با تو گفتم : حذر از عشق ؟ سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم ، تو به من سنگ زدی ، من نرمیدم ، نه گسستم باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز : نتوانم ، نتوانم
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 12:39 توسط مجتبی |
خداوندا
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه سخت است و چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . خداوندا تو می دانی که او را دوست می دارم نگاهش می کنم از دور و از نزدیک ولیکن او نگاهم را نمی خواند خداوندا تو می دانی در این دل چه بلوایی است چه غوغایی است ولی سرد است ، اصلا دل نیست ، بل سنگ است .
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 13:6 توسط مجتبی |
آغازی دیگر زمستان و سكوت پايان مي گيرد ودو باره ابر از هر سوي آسمان به راه مي افتند . شلاق نا پيداي نسيمي شوق زده آن دو را به روي هم مي خواند ، يكي تيره و گرفته و عبوس بر چهره اش اخمي تند و در سينه اش صاعقه ها و تندر ها و رعد هاي ديوانه و مهيب به بند كشيده بي قرار انفجار ، و ديگري همچون كبوتري سپيد به لطافت خيال . دخترك معصومي در بستر ناز نيمه شبان كه سيماي تابناك ونيرومند پدر كه فردا از سفر باز خواهد گشت را در روياي شيرين يك نيمه شب تابستان مي پرورد . لطيف همچون روح مهرباني سپيد ، همچون صلح سبك ،همچون نفس كشيدني بعد از گريستن روشن ، همچون ديداري پس از بازگشت و زيبا... زيبا همچون توده ابري سپيد گوشه ي آسمان در نخستين بامداد شيشه اي خلقت مي بينم كه دو باره ابر آرام و خوش آهنگ به سراغ هم آمدند . ناگهان برقي زد و قهقهه ي ديداري دو نيمه سيب سقراطي يك سيب شد و باريدن گرفت.
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 16:22 توسط مجتبی |
کاش می توانستم با خود سخنی داشته باشم ، از خود بگویم ، باورم را باور کنم ، خوانده هایم را بنویسم مثل او ، مثل او که بودنش را باور دارم .
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 18:15 توسط مجتبی |
عشق و دلبر اون روزا ما دلی داشتیم
واسه بردن ، جونی داشتیم واسه مردن ، کسی بودیم کاری داشتیم پائیزو بهاری داشتیم تو سرا ما سری داشتیم عشق و دلبری داشتیم کسی اومد که حرف عشق رو با ما زد دل ترسوی ما هم دل به دریا زد به یک دریا طوفانی دل ما رفته به مهمانی چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست یه عمری راه و در قدرت ما نیست باید پارو نزد و وا داد باید دل رو به دریا داد خودش می بردد هر جا دلش خواست به هر جا برد ، بدون ساحل همون جاست به امیدی که ساحلش دریا داره به امیدی که آروم میشه تا فردا به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی دارد به عشق اینکه نمی بینی شب روز ستاره دل ما رفته به یه مهمانی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 19:56 توسط مجتبی |
دل و دیده مگذارکه یاد مارا طعم تلخ این حقیقت ببرد
این حقیقت است که از دل برود هرآنکه از دیده رود بیا برگرد، تا خونه از عادتت سیر نشده تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده بیا تا اومدنت دیر نشده دلا دلگیرنشده تا هنوز فاصلمون جوونه و پیر نشده آخه شبا جای خواب تو چشام دریای آبه ساعت دیواری از وقتی که رفتی توی خوابه هنوزم عکس من وتو روی دیوار توی قابه نامه ای که گفته بودی من نخوندم هنوزم لای کتابه بیا برگرد، تا خونه از عادتت سیر نشده تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:39 توسط مجتبی |
قوی زیبا شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی برآنند که این مرغ شیداست کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش باز کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:18 توسط مجتبی |
عشقبازی را چه خوش،
فرهاد مسکین کرد و رفت جان شیرین را، فدای جان شیرین کرد و رفت
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 20:33 توسط مجتبی |
پریای خط خطی یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود لخت و عور تنگ غروب سه پری نشسته بود زارو زار گریه می کردند پریا مثل ابر های باهار گریه می کردند پریا از افق جرینگ جرینگ صدای زنجیر می اومد از ابد از توی برج ناله شبگیر می اومد پریا گشنتونه پریا تشنتونه پریا خسته شدیم مرغ پر بسته شدین چیه این های هایتون گریتون وای وایتون گریتون وای وایتون پریای نازنین چه تونه زار می زنید توی این صحرای دور توی این تنگ غروب نمی گید که برف می یاد نمی گید بارون می یاد نمی ترسید پریا د نیای ما غصه نبود پیغومه سر بسته نبود دنیای ما عیون هر کی می خواد بدونه دنیای ما خار داره بیابوناش مار داره هر کی باهاش کار داره دلش خبر دار داره دنیای ما همینه بخواهی نخوای اینه
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 20:31 توسط مجتبی |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته اوّل آبان 1384 هفته چهارم مهر 1384 گیتار عشق شب بی پنجره هر دو عاشق نوشته هاي دختر ارديبهشت مسافر سنگدل من ببین مهسا چقد تنهاست گیتار عشق يادداشتهاي روزانه يک دبير رياضي خواهم ماند ساحل مرجاني dark_angel غريبانه راز گل ارکيده شب هاي تنهايي همرنگ گيسوته در ديار محبوب همه چيز بوي محبت مي دهد خيال پرواز یه کوله پشتی پر از عشق ستاره شب دریای سیاه التماس الهی آنکه را عشق نیست ارزش چیست صحبت های عاشقانه زره پوش عشق شب های روشن دفترچه ممنوعه خود خودم مرا از من رها کن غروب دل تنگی ها عاشق ترین آدم دنیا حرف های دل من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه بوی بارون بارانی ترین دیدار ترانه های ناتموم کویر عشق گیتار خسته من |