سخن تلخ
كه در گفتار من رازي نهفته ست
نه تنها بعد ازين شعري نگويند ،
كسي هم پيش ازين شعري نگفته است !
الان كه دارم اين مطالب رو مي نويسم نيمه شب است و هوا سردِ و اين باد هم ناله هاي غمناكي سر داده و همه خوابند .
خيلي دلم گرفته ، مي خوام گريه کنم. اينقدر درد دل دارم كه نمي دونم از كجا شروع كنم .شاعري كه دوسش دارم درباره اين جمله مي گه :
درون سينه آهي سرد دارم
رخي پژمرده ، رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم ، مستم ، چه هستم
همي دانم دلي پر درد دارم
باز هم دست به قلم شدم و دوباره نوشتم ، از غصه ها و غم هام ، غصه هايي كه هيچ وقت كسي نفهميد.
راستشو بخواهيد قصد داشتم اين وب لاگ رو ديگه آپ نكنم و همين طوري به حال خودش رها كنم ،همان طور كه همه منو رها كردند و رفتند . ولي يه كم كه فكر كردم ديدم اين رسمش نيست . وشايد بعضي ها از دستم ناراحت بشوند . ولي من دوست ندارم كسي بخاطرمن ناراحت بشه ، ولي اين يه حقيقته . اول آخر چي ؟
به قول يه نفركه هيچ وقت فراموشش نمي كنم: اينجا ، يه دنياي مجازي است وآدم نبايد تواين دنيا به كسي دل ببنده . خوب راست مي گه ،آدم نبايد دل بنده ولي اگر يه نفر دل بست ، اون وقت چی ؟؟؟
نمی خوام بحث رو ببرم تو بحث . . .
راستشو بگم ، بخدا دیگه خسته شدم از این نامهربانیها .دیگه دوست ندارم مزاحم کسی باشم . دیگه دوست ندارم به کسی حرفی بزنم که فکر کنه من دروغ می گم و بهم بگه که از اول غیر از دروغ هیچ چیزی نگفتم .
من یه ماه دیگه بیشتر نیستم . شاید ندونید که قرار کجا برم ولی کسانی که باید بدونند ، می دونند.
آره ، من می خوام برم دانشگاه . یه نفر یه حرفی بهم زد که حسابی منو بهم ریخت .
آخه کی گفته کسی که می ره دانشگاه ، گذشتشو فراموش می کنه ، دوستاش رو فراموش می کنه .بخدا اینطور نیست .
یادمه روزی که اومدم پیش دوستم ، اون داشت چت می کرد . اون منو وارد این دنیای مجازی کرد .اون باعث شد که من بعضی وقت ها بخاطر بعضی ها شب ها تا صبح نخوابم و فکر و . . . کنم .
هر وقت این پسر رو ببینم ، قول می دم که حسابی بزنمش ، آخه چرا منو وارد این دنیای مجازی کرد که اینقدر نامهربانی ببینم .
بعد از چند وقت یه نفر دیگه که خیلی دوسش دارم ، منو وارد یه دنیای دیگه کرد .اون باعث شد که من الان بتونم این چیزها رو براتون بنویسم .اوایل منو خیلی تشویق می کرد که یه وب لاگ بسازم . یه دونه ساختم ولی نمی دونم چرا نیمه تمام ولش کردم . هر وقت می رم تو اون وب لاگ گریَم می گیره . هیچ کس از اون وب لاگ خبر نداره .
جدیداً همه دارند خداحافظی می کنند . نمی دونم این چه سریه که هر کسی می یاد ، می خواد بره .همان طور که من دارم می رم .
سیه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبّت می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من بجز او عالمی را بردم از یاد
دفعه پیش که خواستم برم ، بچه ها همه باهام صحبت کردند و خواستن که نرم . مخصوصاً یه نفر که خدا بگم چکارش نکنه .
ولی ایندفعه دیگه نه . خواهش می کنم که به هیچ وجه . . .
ولی دوست ندارم که این وب لاگ نیمه تمام رهابشه ، همون طور که من رها شدم .
می خوام به همه بگم که گیتار عشق زنده است و هنوز نفس می کشه .
من خودم دیگه آپ نمی کنم ، شاید یه نفر رو پیدا کردم که مثل خودم باشه و به جای من آپ کنه .
خلاصه بچه ها ما رو حلال کنید . اگر این چند وقت باعث ناراحتی شدم ، بخدا شرمنده تون هستم ، ببخشیدم .
و همه برام دعا کنید که اون کسی هم که بهم گفت : هیچ وقت نمی بخشمت ، منو ببخشه و حلالم کنه .
از گور چگونه رو گردانم ؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
(( از کرده ی خود پشیمانم ))
این روزا تولد عشق است . امیدوارم که هر دوتاشون این تبریک منو قبول کنند :
دلم از نام مسیح لرزید
از پس پرده ی اشک
من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
با سر خم شده بر سینه ، که باز
به نیکوکاری ، پاکی ، خوبی ، عشق می ورزید .
من همون اول که وب لاگ ساختم ، موضوع وب لاگم عشق بود و وب لاگم را با عشق آغاز کردم و یه دفتری هم از شعرهای عاشقانه ترتیب دادم . همه ی امیدم این است که با عشق نیز به پایان برم وآخرین برگ دفتر هستی ام ، از عشق نشان داشته باشد . زیرا که :
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر یادگاری که درین گنبد دوّار بماند
و در ضمن ، هیچ وقت به قلبتون قول ندهید که هیچ کسی رو واردش نکنید .
من خاموش نیستم ،
خاموش اگر نشستم
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و
زنجیر گسستم ،
روشن شود که آتش ام و آب نیستم .
خوب دیگه : این جمله آخر که من خیلی دوسش دارم رو می گم و می رم :
حرف های ماهنوز ناتمام ؛ تا نگاه می کنی ، وقت رفتن است . باز همان حکایت همیشگی .
شاد زی ومهر افزون
خداحافظ
