تبليغاتX
... گیتار عشق ...

... گیتار عشق ...

دل نوشته های من

کاش می توانستم با خود سخنی داشته باشم ، از خود بگویم ، باورم را باور کنم ، خوانده هایم را بنویسم مثل او ، مثل او که بودنش را باور دارم .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 18:15  توسط مجتبی  | 

عشق و دلبر

اون روزا ما دلی داشتیم

واسه بردن ، جونی داشتیم

واسه مردن ، کسی بودیم

کاری داشتیم

پائیزو  بهاری داشتیم

تو سرا ما سری داشتیم

عشق و دلبری داشتیم

کسی اومد که حرف عشق رو با ما زد

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریا طوفانی دل ما رفته به مهمانی

چه دوره ساحلش

از دور پیدا نیست

یه عمری راه

و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد و وا داد

باید دل رو به دریا داد

خودش می بردد هر جا دلش خواست

به هر جا برد ، بدون ساحل همون جاست

به امیدی که ساحلش دریا داره

به امیدی که

آروم میشه تا فردا

به امیدی که

این دریا فقط شاه ماهی دارد

به عشق اینکه نمی بینی شب

روز ستاره

دل ما رفته به یه مهمانی

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 19:56  توسط مجتبی  | 

دل و دیده

مگذارکه یاد مارا طعم تلخ این حقیقت ببرد

این حقیقت است که از دل برود هرآنکه از دیده رود

بیا برگرد، تا خونه از عادتت سیر نشده

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده

بیا تا اومدنت دیر نشده دلا دلگیرنشده

تا هنوز فاصلمون جوونه و پیر نشده

آخه شبا جای خواب تو چشام دریای آبه

ساعت دیواری از وقتی که رفتی توی خوابه

هنوزم عکس من وتو روی دیوار توی قابه

نامه ای که گفته بودی من نخوندم هنوزم لای کتابه

بیا برگرد، تا خونه از عادتت سیر نشده

تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:39  توسط مجتبی  | 

قوی زیبا

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

 رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآنند که این مرغ شیداست

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم  

 ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

 شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن 

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:18  توسط مجتبی  | 

            عشقبازی را چه خوش،

    فرهاد مسکین کرد و رفت جان شیرین را،

        فدای جان شیرین کرد و رفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 20:33  توسط مجتبی  | 

پریای خط خطی

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب

سه پری نشسته بود

زارو زار گریه می کردند

پریا

مثل ابر های باهار گریه می کردند پریا

از افق جرینگ جرینگ صدای زنجیر می اومد

از ابد از توی برج ناله شبگیر می اومد

پریا گشنتونه

پریا تشنتونه

پریا خسته شدیم

مرغ پر بسته شدین

چیه این های هایتون

گریتون وای وایتون

گریتون وای وایتون

پریای نازنین چه تونه زار می زنید 

 توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گید که برف می یاد

نمی گید بارون می یاد

نمی ترسید پریا

د نیای ما غصه نبود

پیغومه سر بسته نبود

دنیای ما عیون هر کی می خواد بدونه

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبر دار داره

دنیای ما همینه

بخواهی نخوای اینه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 20:31  توسط مجتبی  |