تبليغاتX
... گیتار عشق ...

... گیتار عشق ...

دل نوشته های من

خداوندا

تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه سخت است و چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و

از احساس سرشار است .

خداوندا

تو می دانی که او را دوست می دارم

نگاهش می کنم از دور و از نزدیک

ولیکن او نگاهم را نمی خواند

خداوندا

تو می دانی در این دل

چه بلوایی است چه غوغایی است

ولی سرد است ، اصلا دل نیست ، بل سنگ است .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 13:6  توسط مجتبی  | 

آغازی دیگر

زمستان و سكوت پايان مي گيرد ودو باره ابر از هر سوي آسمان به راه مي افتند .

شلاق نا پيداي نسيمي شوق زده آن دو را به روي هم مي خواند ،

يكي تيره و گرفته و عبوس بر چهره اش اخمي تند و در سينه اش صاعقه ها و تندر ها و رعد هاي ديوانه و مهيب به بند كشيده بي قرار انفجار ،

و ديگري همچون كبوتري سپيد به لطافت خيال . 

دخترك معصومي در بستر ناز نيمه شبان كه سيماي تابناك ونيرومند پدر كه فردا از سفر باز خواهد گشت را در روياي شيرين يك نيمه شب تابستان مي پرورد .

لطيف همچون روح مهرباني سپيد ،

همچون صلح سبك ،همچون نفس كشيدني بعد از گريستن روشن ،

همچون ديداري پس از بازگشت و زيبا...

زيبا همچون توده ابري سپيد گوشه ي آسمان در نخستين بامداد شيشه اي خلقت

مي بينم كه دو باره ابر آرام و خوش آهنگ به سراغ هم آمدند .

ناگهان برقي زد و قهقهه ي ديداري دو نيمه سيب سقراطي يك سيب شد و باريدن گرفت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 16:22  توسط مجتبی  |