خداوندا
تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه سخت است و چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و
از احساس سرشار است .
خداوندا
تو می دانی که او را دوست می دارم
نگاهش می کنم از دور و از نزدیک
ولیکن او نگاهم را نمی خواند
خداوندا
تو می دانی در این دل
چه بلوایی است چه غوغایی است
ولی سرد است ، اصلا دل نیست ، بل سنگ است .
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 13:6  توسط مجتبی
|
زمستان و سكوت پايان مي گيرد ودو باره ابر از هر سوي آسمان به راه مي افتند .
شلاق نا پيداي نسيمي شوق زده آن دو را به روي هم مي خواند ،
يكي تيره و گرفته و عبوس بر چهره اش اخمي تند و در سينه اش صاعقه ها و تندر ها و رعد هاي ديوانه و مهيب به بند كشيده بي قرار انفجار ،
و ديگري همچون كبوتري سپيد به لطافت خيال .
دخترك معصومي در بستر ناز نيمه شبان كه سيماي تابناك ونيرومند پدر كه فردا از سفر باز خواهد گشت را در روياي شيرين يك نيمه شب تابستان مي پرورد .
لطيف همچون روح مهرباني سپيد ،
همچون صلح سبك ،همچون نفس كشيدني بعد از گريستن روشن ،
همچون ديداري پس از بازگشت و زيبا...
زيبا همچون توده ابري سپيد گوشه ي آسمان در نخستين بامداد شيشه اي خلقت
مي بينم كه دو باره ابر آرام و خوش آهنگ به سراغ هم آمدند .
ناگهان برقي زد و قهقهه ي ديداري دو نيمه سيب سقراطي يك سيب شد و باريدن گرفت.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 16:22  توسط مجتبی
|