به یاد تو ...
یادم آمد تو به من می گفتی :
از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی از شهر سفر کن !
با تو گفتم :
حذر از عشق ؟
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم ،
تو به من سنگ زدی ، من نرمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که :
تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا
گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز : نتوانم ، نتوانم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 12:39  توسط مجتبی
|
